

یه جاده سرد و سیاه روبروی پاهای من
یه دریاچه بی موج و ماهی پیشروی لحظه های من
نیمکت های خالی بی یار و همدم
آسمون تاریک بی ماه و در غم
پشت سرم از زندگی چیزی نیست
روبروم جز تاریکی اثری نیست
انگاری اینجا آخر راه ست
ماندم برای من یه اشتباست
تا آخر جاده فقط ، یه پل برای رفتنه
رفتن و رسیدن به آخره
چراغا دارن خاموش می شن
لحظه ها دارن تموم می شن
اما تو دلم هنوز یه روشنی ست
تو این برهوط یه حس تازه یست
انگاری این حس جرات موندنه
موندن و نترسیدن و جنگ با زندگیه
حس عاشقی تو وجودمه
اونه که هنوز بهم قدرت زندگی می ده
حالا دیگه می خوام برم تا آخر جاده زندگی برم
بی ترس و واهمه برم با عشق و آرزو برم
فقط به دون که عشق تو
تو دنیا سیاهی توان رفتنم می ده
می رم جلو با قدرت
تو تاریکی و غربت
اگه تو رو ، تو راه ندیدم ، نگاتو ندیدم
فقط به دون که آخرش منتظرت نشستم .
جاده زندگی اگر چه تاریک و سرد و ترسناک است ولی با عشق تو
می شود تا پایان آن رفت و اگر در تاریکی آن همدیگر را
پیدا نکردیم در روشنی آخر جاده زندگی منتظرت
هستم تا از آنجا به بعد در کنارهم بقیه راه
را برویم .