تبليغاتX
شب های بی قراری
شب جدايي...

            

 

آسمان هم انگار در آن شب دلش گرفته بود به آسمان كه نگاه مى كردم هيچ ستاره اى نمى ديدم تمام ستاره ها پشت ابرها پنهان شده بودند . در آسمان آن شب دنبال ستاره تو مى گشتم ولي انگار آسمان هم با من قهر بود و ستاره  تو را از من دريغ مى كرد به دنبال تو از روي خط كشيهاى وسط خيابان آرام آرام گذشتم تا به همان جايى برسم كه براى آخرين بار نگاهم به چشم هاى سياهت افتاد و روي همان نيمكت ، پشت آن درخت بنشينم كه يك بار و براى آخرين بار كنارت نشستم . روي آن نيمكت كه نشستم ثانيه ها ، دقيقه ها ، ساعت ها به سرعت سپرى شدند و من بى صدا و بى توجه به اطراف به جلو خيره شده بودم بغض گلويم را گرفته بود . زمان آنقدر سپرى شد تا بالاخره بغضم شكسته شد . در آن لحظه به اندازه تمام زندگيم اشك ريختم . مى خواستم آنقدر گريه كنم كه ديگر چشمانم به روي دنيا بسته شود و زيبايى هاى اين دنيا را نبيند . ديگر چشمانم توان گريه كردن را نداشتند . به سختي مى توانستم ببينم ولى جاى خالى تو را روى نيمكت به وضوح مى ديدم . نمى خواستم نيمكت را ترك كنم چون با رفتن من جاى من هم روى نيمكت خالي مى شد ولى بالاخره بلند شدم و از نيمكت دور شدم همين طور كه به جلو قدم برمى داشتم به پشت سرم هم نگاه مى كردم و مى ديدم كه جاي تو و من هنوز روى آن نيمكت خالى است و هنوزهيچ كس روى نيمكت عشق ما نشسته است و در آن لحظه آرزو داشتم كه تو برگردى و باهم و در كنارهم روى آن نيمكت بنشينيم و هيچ كس نتواند بين ما روي آن نيمكت فاصله بيندازد . در آن لحظات از ته دل دعا كردم كه روزى هم آسمان با من آشتى كند و ستاره تو را براى هميشه بالاى سر من قرار دهد و هيچ وقت ستاره تو را از من دور نكند .

2نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:31  توسط مرتضی  | 

*
*
*
*

This free script provided by

New Page 2