تبليغاتX
شب های بی قراری
تلخ ترین روز تولد ...

                 

 

زمین به دور خود و محور زمان چرخید . خورشید هم هر روز از مشرق طلوع و از مغرب غروب کرد . روزها گذشتند و ساعت ها ٬ دقیقه ها و ثانیه ها نیز همراه روزها و شب ها تمام شدند تا که امروز ٬ روز تولد من آمد . در این روز به اولین چیزی که نگاه کردم آسمان بود که انگار با رنگ آبی نقاشی شده بود . یک سال قبل نیز در همین روز بود که تلالوء رنگ عشق را در آسمان دیدم . این بار رو به خورشید تابان با قلبی شکسته آرزو کردم تا در پهنای بی انتهای آسمان آبی ٬ سرخی چشمهای سیاهت را ببینم ولی انگار هیچ کس حتی آسمان هم ٬ دراین روز برایم هدیه ای نیاورده . گوش ها و چشم هایم را بستم و فقط منتظر بودم تا صدای تبریک تو را از لابه لای صداهای غریبه بشنونم و بعد چشم هایم را باز کنم و ببینم که پیش روی من ایستادی و همان شاخه گلهای زرد را در دست داری تا بفهمم که این همه مدت با اشک چشمهایت از آنها نگه داری کردی و نگذاشتی که آنها پژمرده بشوند ولی افسوس این بار هم برای رویاهایم ٬ در عالم وجود حقیقتی پیدا نکردم . خورشید این روز هم مانند روزهای دیگر در حال نزدیک شدن به مغرب است و هنوز هیچ صدایی برایم آشنا نیست . چه تلخ است که روز تولد مجبور باشی صدای تبریک همه را گوش دهی ولی صدای آن کس که انتظار شنیدن آن را داری و به خاطر عشق او زندگی می کنی را هیچ وقت نشنوی . دیگر تنها از این می ترسم که زمانی بیاید که افسوس روزها و شبهایی را بخورم که بدون تو در حال سپری شدن هستند و دلهره پشیمانی دیر و شاید خیلی دیر وجودم را می لرزاند . کاش دنیا ارزش این تلخی ها را داشت و انسان زمان جبران آنها را پیدا می کرد و امیدوارم که آنقدر دیر نشود که راهی برای بازگشت و ساختن جاده های آینده نباشد .

2نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 15:5  توسط مرتضی  | 

*
*
*
*

This free script provided by

New Page 2