تبليغاتX
شب های بی قراری
نگو ...

    

 

نگو که گریه های هر شب منو نمی بینی

نگو که چشمای سرخ عاشق منو نمی بینی

نگو که پاهای خسته دنبال تو گشته را نمی بینی

نگو که دیگه منو تو خواب کنار دریا نمی بینی

نگو که کبوتر دلم تو آسمان عشقمون تنها شده

نگو که دیگه عشق پاکمون از دل تو جدا شده

نگو که ماهی دریای عشق تو ٬ بی کس شده

نگو که دیگه لیلی از مجنونش خسته شده

نگو که قفل دلت رو به عشق من بسته شده

نگو که نیمکت عشق ما بازم یک نفره شده

نگو که ناله های هر شبم به گوش تو نمی رسه

نگو که دیگه تو زندگی شدم بازم یه بی بهانه

نگو که حرفای من دیگه برات معنا نداره

نگو که دیگه قلب تو واسه عشق من جا نداره

نگو که دلت واسه دیدن من دیگه تنگ نمی شه

نگو که دفتر عشق ما از این به بعد بسته میشه

نگو که من برات بودم فقط یک اشتباه تو زندگیت

نگو که تکرار نمیشه این اشتباه تو زندگیت

نگو که یادت نمی یاد دوستم داشتی یه روز

بگو که هنوز دوستم داری مثل همون روز .

2نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 20:37  توسط مرتضی  | 

وعده دیدار ...

              

 

ایمان دارم که یک بار دیگر از نزدیک چشم های زیبا ومملوء ازعشق تو را بدون حصاری روبروی خود خواهم دید . آن روز دیگر آسمان ابری نخواهد بود و دیگر خورشید پشت ابرهای تاریک پنهان نشده است و دیگر مه ٬ روشنایی روز را نگرفته است . صبح آن روز صدای همه چیز را با ترنم عشق خواهی شنید و بوی عشق را در لابه لای تمام اجزای دنیا حس خواهی کرد و همه چیز برایت زیبا و قشنگ خواهد بود و گرمای تابستان همانند طراوت بهار برایت لذت بخش خواهد بود و قسم به شب اگر روز به تاریکی برسد قرص کامل ماه را در آسمان خواهی دید و تمام ستاره ها از دور برایت چشمک خواهند زد . آن روز روزی است که از پس زمان و مکان جدا خواهم شد و هر کجا که باشم در لحظه ایی که باد موافق عشق ما می وزد یک بار دیگر نگاهم را در نگاهت خیره خواهم کرد . با تمام وجود احساس می کنم که آن روز بسیار دور نیست و شاید هم به نزدیکی یک چشم به هم زدن باشد . آن روز است که به تو نشان خواهم داد عشق من در پس ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها کم نمی شود بلکه این زمان است که عشق من به تو را لحظه به لحظه زیادترمی کند . آن روز دیگر سرم را از روی خجالت پایین نمی اندازم بلکه سرم را با افتخار به عشق تو بالا خواهم برد تا تمام آدمیان بدانند که افتخارم در این دنیا عاشقی توست . آن روز وعده دیدار ما در ساعت عشق و درکوچه عاشقی است . با همان گل های زرد تازه به دیدارت خواهم آمد تا در گلدان عشقمان گل های داوودی پرپرشده جای خود را به گل های زرد تازه بدهند و در باغ عشقمان آن گل ها را بکاریم تا هر روز گل های بیشتر و تازه تری سبز شوند . در آن روز به تو ثابت خواهم کرد که رهگذری نیستم که ساده از جاده عشق تو عبور کنم و یا در فرعی دیگری تغییر مسیر دهم بلکه من عاشقی هستم که به شوق دیدار تو پا به جاده بی انتها عشق گذاشته و تا ابد در این جاده مسیرم را ادامه خواهم داد و در این جاده با هر تبش قلبم صدای عشق را فریاد خواهم زد . پس انتظارت را خواهم کشید تا در روز دیدار ناهمواری های این جاده را باهم و با دستان هم هموار کنیم .

2نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:53  توسط مرتضی  | 

شروعی دوباره ...

      

 

یاد چشمات که می افتم قلبم می لرزه عاشقونه

انگاری می خواد بمونه باهت تا همیشه

می خوام عاشقت بمونم حتی اگه ندونی

می خوام پیشت بمونم حتی اگه نمونی

انتظار تو برام قشنگه حتی اگه نیایی

کی گفته که عاشقی آخرش میشه جدایی

روز و شبا رو بی تو سر می کنم

ولی خیالت که هست می خوام با خیالت بمیرم

زندگی بی عشق یه خوابه که همش کابوس و عذابه

بدون تو زندگی واسه من خراب و تباهه

دیدم اگه نخونم که عاشق تو هستم

میشه دلم دیوونه بازم تو این زمونه

یادگاری ازتو نمونده جز نگاه اول عاشقونه

می خوام اون نگاه رو نگه دارم همیشه

توی قلب عاشق من جزعشق تو چیزی نمونده

همه می گن به من دیوونه این عشق تو جنونه

یاد من تو دادی این جنونه بی بهانه

پیش کی برم به جز تو که عاشقیش مثل تو باشه

به عشق پاک ما بود که لیلی ٬ مجنون ما شد  

صد هرازتا ظلیخواه اسیر مستیمون شد

هنوز چند برگ که مونده از شبای بی قراری

جای دفتر روی اون چند برگ می نویسم یادگاری

می خوام شروع کنم دوباره حس قشنگ عاشقونه

حس از تو نوشتن که دوستت دارم همیشه .

می خواهم در صفحه شطرنج دلت شاه عشق باشم و با کیش رخت به یک باره     

        مات شوم و از همین جا شروع می کنم ٬ شروعی دوباره … .

2نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:39  توسط مرتضی  | 

یادگار عشق ...

 

پرسه زدم تو کوچه ها ٬ لابه لای درختا

تا ببینم یه عشقی ٬ مونده هنوز به یادگار ؟

کوچه ها رو گذاشتم پشت سرم ٬ یکایک

دیدم ازعشق و نگاهت ٬ یادگاریی نمونده

با گریه و گلایه رفتم بالا ٬ بالای تپه

تا ببینم از آن دور٬ یادگاری از تو نمانده ؟

دنبال برق نگاهت بین مردم می گشتم

دیدم از نگاهت حتی خاطره ای نمونده

با رفتن تو سراب زندگیم خراب شد

روزای خوش زندگیم بدون تو تباه شد

رفتی و دیگه تموم شد رویاهای عاشقانه

رویاهایی که داشتیم با هم می ساختیم تا همیشه

می دونم دیگه جایی ندارم تویه قلب عاشق تو

می دونم دیگه اسمم نمی مونه تویه ذهن همیشگی تو

واسه همین دعا کردم همان جا

با هر کس که باشی ٬ خوش باشی همه جا

آمدم پایین تا بین مردم ٬ بشم گم

ولی در راه برخوردم به یک گل

در کنار گل سنگی نشسته بود

روی سنگ یادگاری ازعشق ٬ نقش بسته بود 

انگار قبل از من عاشقی پی عشق می گشته

روی سنگ ٬ عشق خود را جا گذاشته

انگار دلی جز سنگ برای راز دل محرم نداشته

فکر کنم عشقش در راه تنهایش گذاشته

همان جا آرزو کردم که ای کاش

دل مردم مثال سنگ باشه

تا روی خود نگه داره شب و روز

عشق را یادگاری مثل اولین روز .

  وقتی رفتی بغض راه گلویم را گرفته بود من غرور نداشتم بغض اجازه نداد

                       که صدایت کنم و بگویم برگرد ٬ نرو ... . 

2نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 16:35  توسط مرتضی  | 

*
*
*
*

This free script provided by

New Page 2